• WWW.GILANTABLIGH.IR

  • WWW.GILANTABLIGH.IR

  • WWW.GILANTABLIGH.IR

  • www.xrc.IR

  • www.xrc.IR

  • WWW.GILANTABLIGH.IR

  • WWW.GILANTABLIGH.IR

  • WWW.GILANTABLIGH.IR

  • WWW.XRC.IR

  • WWW.XRC.IR

  • WWW.GILANTABLIGH.IR

  • WWW.GILANTABLIGH.IR

  • WWW.GILANTABLIGH.IR

  • WWW.XRC.IR

  • WWW.XRC.IR

  • WWW.GILANTABLIGH.IR

  • WWW.GILANTABLIGH.IR

  • WWW.GILANTABLIGH.IR

 

مطالب ويژه

موعظه ای از شیطان!

نقل است ، پس از پایان گرفتن طوفان و هلاکت تمام مشرکان و بت پرستان، روزى شیطان خدمت حضرت نوح(ع) رسید و عرض کرد: تو به من خدمت کرده اى، من نیز مى خواهم به پاس آن کار، به تو خدمتى کنم!

حضرت نوح(ع) با تعجّب پرسید: چه خدمتى؟ گفت: این جمعیّتى که نفرین کردى و نابود شدند و همچنین نسل آنها را، شب و روز مى بایست وسوسه مى کردم و زحمت مى کشیدم تا هدایت نشوند. اکنون که هلاک شدند تا مدّتى آسوده ام!

حضرت نوح(ع) (گویا اطمینان نداشت غذاى معنوى که شیطان مى خواهد به او بدهد غذاى مناسبى باشد و لذا آماده شنیدن سخنان او نبود. لذا، خطاب آمد نصایحش را بشنو!

فرمود: چه خدمتى مى خواهى به من بکنى؟ شیطان گفت: در سه جا به یاد من باش که در آن سه حالت خیلى به بندگان خدا نزدیکم:

«اُذْکُرْنى اِذا غَضِبْتَ; به هنگام خشم و غضب به یاد من باش (که بسیار به تو نزدیکم)».

«وَاذْکُرْنى إِذا حَکَمْتَ بَیْنَ اثْنَیْنِ; به هنگام قضاوت بین دو نفر (نیز) به یاد من باش»

«وَاذْکُرْنى إِذا کُنْتَ مَعَ امْرَأَة خالیاً لَیْسَ مَعَکُما اَحَدٌ; و به هنگامى که با زن تنهایى خلوت کرده اى و هیچ کس غیر از شما دو نفر در آن جا نیست (نیز) به یاد من باش». ***********************************************



پادشاهی با یک چشم و یک پا!

پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت. پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره زیبا از او نقاشی کنند. اما هیچکدام نتوانستند؛ آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟

سرانجام یکی از نقاشان گفت که می‌تواند این کار را انجام دهد و یک تصویر کلاسیک از پادشاه نقاشی کرد. نقاشی او فوق‌العاده بود و همه را غافلگیر کرد. او شاه را در حالتی نقاشی کرد که یک شکار را مورد هدف قرار داده بود؛ نشانه‌گیری با یک چشم بسته و یک پای خم شده.
ما میتوانیم از دیگران چنین تصاویری نقاشی کنیم؛ پنهان کردن نقاط ضعف و برجسته ساختن نقاط قوتشان *************************************************************


بهشت و جهنم

شخصی در خواب با خدا مکالمه ای به این مضمون داشت: “خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چگونه است؟!
سپس خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل اتاق انداخت - درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف مملو از غذای لذیذ بود اما افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی! و مریض حال بودند و به نظر قحطی زده می آمدند - آنها در دست خود قاشق هایی با دسته ی بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود که اجازه میداد هر کدام از آنها به راحتی بتوانند قاشق خود را داخل ظرف خورش برده و آن را پر نمایند ولی از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود نمیتوانستند دستشان را برگردانند و قاشق را به سمت دهان خود ببرند.

شخص با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد - خداوند گفت: توجهنم را دیدی و حال بهشت را به تو نشان خواهم داد
آن فرد به سمت اتاق بعدی رفت و خداوند در را باز کرد آنجا هم دقیقا مانند اتاق قبلی بود!
یک میز گرد با یک ظرف مملو از غذای لذیذ و افراد دور میز

آنها هم مانند اتاق قبل از همان قاشق ها که دارای دسته بلند بودنند استفاده میکردنند در حالی که به اندازه کافی قوی و چاق بودنند و
می گفتند و می خندیدند

شخص گفت: “خداوندا نمی فهمم؟!”
خداوند پاسخ داد: “ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد
همانگونه که می بینی آنها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند در حالی که آدم های حسود ، بخیل و خودخواه اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند! و به همین خاطر عذاب می کشند
آری دوستان - کسانی که تنها به خود می اندیشند نه تنها در این دنیا ، بلکه در آن دنیا هم نمیتوانند از زنده بودن خود لذت ببرند و تنها کارشان نگهبانی بر اموالیست که در ظاهر در اختیارشان است!
خوبست از اینگونه داستانها که کنایه از هزاران حرف و حدیت درست زندگی کردن دارد درس خوب بودن و خوب ماندن بیاموزیم تا همه در کنار هم خوب و خوش و خرم باشیم - ان شا الله

************************************************************************

روایتی زیبا و عبرت آموز از امیرالمومنین (ع)

سه برادر نزد امام علی علیه السلام آمدند و گفتند میخواهیم این مرد را که پدرمان را کشته قصاص کنی. امام علی (ع) به آن مرد فرمودند: چرا او را کشتی؟ آن مرد عرض کرد: من چوپان شتر و بز و ... هستم. یکی از شترهایم شروع به خوردن درختی از زمین پدر اینها کرد، پدرشان شتر را با سنگ زد و شتر مرد، و من همان سنگ را برداشتم و با آن به پدرشان ضربه زدم و او مرد. امام علی علیه السلام فرمودند: بر تو حد را اجرا میکنم. آن مرد گفت: سه روز به من مهلت دهید. پدرم مرده و برای من و برادر کوچکم گنجی بجا گذاشته پس اگر مرا بکشید آن گنج تباه خواهد شد، و به این ترتیب برادرم هم بعد از من تباه میشود. امیرالمومنین (ع) فرمودند: چه کسی ضمانت تو را میکند؟ مرد به مردم نگاه کرد و گفت این مرد. امیرالمومنین (ع) فرمودند: ای اباذر آیا این مرد را ضمانت میکنی؟ ابوذر عرض کرد: بله. امیرالمومنین فرمود: تو او را نمیشناسی و اگر فرار کند حد را بر تو اجرا میکنم! ابوذر عرض کرد: من ضمانتش میکنم یا امیرالمومنین. آن مرد رفت . و سپری شد روز اول و دوم و سوم ... و همه مردم نگران اباذر بودند که بر او حد اجرا نشود... اندکی قبل از اذان مغرب آن مرد آمد. و در حالیکه خیلی خسته بود، بین دستان امیرالمومنین قرار گرفت و عرض کرد: گنج را به برادرم دادم و اکنون زیر دستانت هستم تا بر من حد را جاری کنی. امام علی (ع) فرمودند:

چه چیزی باعث شد برگردی درحالیکه میتوانستی فرار کنی؟

آن مرد گفت: ترسیدم که بگویند "وفای به عهد" از بین مردم رفته و ...

امیرالمونین از اباذر سوال کرد: چرا او را ضمانت کردی؟

ابوذر گفت: ترسیدم که بگویند "خیر رسانی و خوبی" از بین مردم رفته و ...

اولاد مقتول متأثر شدند و گفتند: ما از او گذشتیم ... امیرالمومنین علیه السلام فرمود: چرا؟

گفتند: میترسیم که بگویند "بخشش و گذشت" از بین مردم رفته و ...

بازديد امروز 50873
بازدید ديروز 67188
بازدید ماه 1109434
بازدید سال 7296860
کل سالها 37915442
آي پي شما 54.166.203.17
مرورگر شما ?
سیستم Unknown
گوگل امروز 707
گوگل ديروز 1348
كاربر آنلاين 336